
این سرزمین زیبا بود.زیبا.زیبا.پر از مه.سرسبزی.سکوت و کوههای فراوون.هواش عجیب خوب بود.مردمش از دیدن ما کلی هیجان زده شده بودند.یکی از بومی ها می گفت همه مردم اونجا مهاجرت کردند و رفتند و نهایتا ۵۰ خانوار اونجا زندگی می کنند..توی کوچه ها و جاده هاش هیشکی نبود مگر یه پیرزنی که خودش رو انداخته روی یه چوب تا بتونه راه بره.
توی ارتفاعاتش رفتیم آش خوردم.به کوههای پشت سر هم که نگاه می کردم هیچی نبود جز همین طبیعت.شاید خدا خود طبیعت باشه ولی توی تاکسی و صف نون مسلما نیست.
توی چادر موندیم و مثل بید لرزیدیم تا آخر فرار کردیم به خونه یکی از بومی ها.زندگی توی مسجد و صبحونه و ناهار و شام اونجا خوردن یک اتفاق تکرار نشدنی بود.تماشای فوتبال بازی کردن محمد شیروانی شهرام مکری نقی نعمتی با یک عده آدم دیگه که به طرز عجیبی ناشی بودند برام عالی بود.البته تا قبل از اینکه عینک منگومو با توپوشون کج کردند.
دلم سفر می خواست واقعا.رقصیدن زنهای پیر با دامنهای چین دار چرک دیدن مردهای سن دار که با دیدن نی زدنشون گریه کنم که شد.دلم آدمهای دیگه می خواست ناشناس غریبه که شد.خوب بود آشنایی با آدمهای رهگذر.خوش بودم.
اين روزها به خيانت فكر ميكنم.به زنها و مردهايي كه به تعهدشان پايبند نميمانند.
وقتي بچه بودم مادرم و خواهرهام از دوستانشان ميگفتند كه مردشان به آنها خيانت كرده.اما اين روزها خيانت روز به روز از خالهها و دوستان به من و تو رسيده.
خيانت.اين روزها فكر ميكنم،اينكه به آدم، خيانت كنند بيشتر غرورت را جريحهدار ميكند تا تو را از علاقهات دور كند.
خيانت ديگر مفهوم زشتي ندارد.اين واقعيتي است كه زندگي به تو ياد ميدهد كه مانند خيلي مفاهيم ديگر بپذيري.
شايد به فرديت توهم كمك كند،شايد با آن بفهمي كه چه ميخواهي.خيانت،نتيجه يك احساس خالصانه است كه ناديده گرفته شده.ديگر فرقي هم نميكند كه زنها به مردها خيانت كنند يا برعكس.
فكر ميكنم زنها،در نتيجه نداشتن اعتماد به نفس خيانت نميكنند.به دنياي د يگران بيش از خودشان اهميت ميدهند.راستش را بخواهيد فكر ميكنم،وقتي بخواهي انسان كاملتري باشي بايد توي فاضلاب بپري،بايد باعث چالش شوي.بي فايده است كه پايند باشي.مهر بورزي و صلوات بفرستي و به ديگري فوت كني.
شايد اين طبيعت انساني است كه درنده خو باشد،حمله كند،زخم بزند و دنبال شكار ديگري بگردد.اصلا ديگر چه فرقي ميكند؟

دلم نوشتن
ميخواهد،اينكه بنشينم و كاغذ سياه كنم،اينكه كاغذها،خودكار و انديشهام از آن
خودم باشد.اينكه هرگز مخاطبي نداشته باشم.ميخواهم از هيچ خود براي خودم
بنويسم.خيلي لذت دارد كه من باشم و كاغذ و خودكارم.
در اين
دنياي شلوغي كه براي خودم ساختم دارم گم ميشوم،مرا چه كار به اينكه مردم چه ميكنند؟چقدر
دلم براي نوشتن و خط زدن،اشتباه كردن و تحليل كردن تنگ شده.شايد فرمولهاي دنيايي
كه انتخاب كردم دو دو تا چهارتاست.اما من ميخواهم از ذهن خودم به خودم برسم.چه
كارم به اين و آن.
چه كيفي دارد،حرفاي در گوشي كه به خودت ميزني.نه مچ ميگيري،نه دچار سوءتفاهم ميشوي و نه غمگين از درك نشدني.
ميخواهم
از يادداشتهاي سه،چهار سال پيش شروع كنم،بخوانم كه چه نوشتهام و از كجا خودم را
رها كردم.هدفم خلق نيست،بيشتر كشف است،من خالق نيستم،عاشق كاشف بودنم.
كاغذ سياه
ميكنم،امسال را كاغذ سياه ميكني بانو.