«شب یلدا » رو بعد از هفت سال دوباره دیدم.این فیلم حس خوبی به آدم میده.انگار کارگردان اومده توی خونه تو ،وسط آشپزخونهات ايستاده و داره بهت نگاه ميكنه.انگار داره فريادهات رو ميشنوه و ريز ريز بهت ميخنده.
يكي از ديالوگهاي فيلم :(زخمهاي آدم سرمايهاس.سرمايهات رو با اين و اون تقسيم نكن .داد نكش.فرياد نكش.آروم و بي سر و صدا همه چيز رو تحمل كن.)

به طور اتفاقي، دقيقا همان روز فيلم hors de prix ديدم كه آدري تتو بازيگر ،بامزه و ريز نقش فرانسوي در آن بازي ميكرد.
فيلم كه به شدت خندهدار و در عين حال تاسفآور بود،داستان
همين چلاندن آدمهايي است كه چون دلشان ميخواهد كسي دوستشان داشته باشد،پس باج ميدهند.
داستان دختري كه با پيرمردها ميچرخد و آنها هم مدام برايش لباس ،كفش و مشروب اعلا
ميخرند.
حرف دخترك هم اين است تو از من سود ميبري و من از تو،پس جاي گلايهاي نيست.
اين داستان تا جايي پيش ميرود كه به يك مامور هتل هم ياد ميدهد كه چطور از پيرزنها خرجي بگيرد.حالا حوصله گفتن بقيه داستان را ندارم اما نكته اينجاست كه همه كساني كه در اين فيلم باج ميدادند كاملا حواسشان بود كه چه ميكنند.
ولي ما جهان سوميهاي متوقع ،هميشه فراموش ميكنيم كه هر چيزي بهايي دارد و ما براي داشتن آنچه ميخواهيم اين بها را بايد بپردازيم.
لكان ميگويد هر انساني از هر چيزي كه عذاب ميكشد، در عين حال لذت
هم ميبرد.اگر از هر كس سوء استفاده ميشود، فرقي نميكند،در هر رابطهاي ،در
كار،خانه،دوستي ،نتيجه ضعف و لذتي است كه ميخواهد،پس ديگر جاي گلايهاي نميماند.
خاطرم
هست،مادرم هميشه لباسهايمان را با چرخ خياطي ميدوخت،البته عادت داشت كه همه را خودش كوك بزند و اگر كمي شل و وارفته بود،بعد با چرخ، ميدوختشان.
صداي قطع
و وصل هوهوي چرخ خياطي ،توي خانه ما هميشگي بود،چون يا من لباس صورتي دلم ميخواست
يا منيژه شلوارش را دوست نداشت.
گاهي هم
كه همه راضي بوديم ،مادرم خودش ،ملافهاي،رو بالشتي يا چيزي ميدوخت.خواهر بزرگترم
هم ديگر راه افتاده بود و خياطي ميكرد.من و منيژه با هم روي مدلهاي الگويش خط مي
كشيديم يا بهم ميگفتيم كه وقتي بزرگ شديم ،شبيه كدام از مدلها ميشويم.هميشه هم
دعوا داشتيم كه كدام آنها،خوشگلترند.
اصولا،هميشه
سر من كلاه ميرفت،چون خواهرم خوش سليقه بود و وقتي مدلي را انتخاب ميكرد،ميديدم
كه از مدل من قشنگتر است.
لباسها،عنصر
تفكيك ناپذيري در رشد ما بودند.هميشه و هميشه ،اين لباسهاي چيندار و اغلب صورتي
رنگ به من نشان ميدادند كه دختر مورد توجهي هستم.هميشه هم وقتي نوبت دوخت لباس ميشد،من
شاكي بودم كه لباسهاي من بايد قشنگتر باشد.وقتي هم كه مادرم به حرفم گوش ميكرد
چون فرزند آخرش بودم،بازهم نگاه ميكردم ،ببينم لباس كدام ما قشنگتر شده.
اين چرخ
خياطي و داشتن پارچههاي خرد و ريش ريش شده برايم بويي از زندگي داشت.كاغذهاي الگو
و همه آنچه كه در يك اتاق در بسته اتفاق ميافتاد برايم حكم جادويي داشت كه مرا
زيبا ميكرد.
پدال چرخ
،گاز ماشين بود و بدنه چرخ براي ما ،اسباب بازي يا كارخانه ريسندگي .اين دنيا را
وقتي روز به روز بزرگتر شدم با فروشگاه و لباس آماده عوض كردم.من ديگر طعم خريد
پارچه يا مصيبت نخ كردن سوزن چرخ را فراموش كردم.
اما بعد از اين همه سال كه از دوران دبيرستانم بود،يك روز براي يك پيرمرد ،؛تمام ملافههايش را دوختم.همه ملافههاي صورتي و زردش را.وقتي چرخ خياطي سينگرش را وسط هال ديدم،دلم هواي قديم را كرد.دلم براي خودم تنگ شد، براي خود خودم.راه نجاتي نبود ولي همين بوي قديمي من را با خودم پيوند داد.

این سرزمین زیبا بود.زیبا.زیبا.پر از مه.سرسبزی.سکوت و کوههای فراوون.هواش عجیب خوب بود.مردمش از دیدن ما کلی هیجان زده شده بودند.یکی از بومی ها می گفت همه مردم اونجا مهاجرت کردند و رفتند و نهایتا ۵۰ خانوار اونجا زندگی می کنند..توی کوچه ها و جاده هاش هیشکی نبود مگر یه پیرزنی که خودش رو انداخته روی یه چوب تا بتونه راه بره.
توی ارتفاعاتش رفتیم آش خوردم.به کوههای پشت سر هم که نگاه می کردم هیچی نبود جز همین طبیعت.شاید خدا خود طبیعت باشه ولی توی تاکسی و صف نون مسلما نیست.
توی چادر موندیم و مثل بید لرزیدیم تا آخر فرار کردیم به خونه یکی از بومی ها.زندگی توی مسجد و صبحونه و ناهار و شام اونجا خوردن یک اتفاق تکرار نشدنی بود.تماشای فوتبال بازی کردن محمد شیروانی شهرام مکری نقی نعمتی با یک عده آدم دیگه که به طرز عجیبی ناشی بودند برام عالی بود.البته تا قبل از اینکه عینک منگومو با توپوشون کج کردند.
دلم سفر می خواست واقعا.رقصیدن زنهای پیر با دامنهای چین دار چرک دیدن مردهای سن دار که با دیدن نی زدنشون گریه کنم که شد.دلم آدمهای دیگه می خواست ناشناس غریبه که شد.خوب بود آشنایی با آدمهای رهگذر.خوش بودم.
اين روزها به خيانت فكر ميكنم.به زنها و مردهايي كه به تعهدشان پايبند نميمانند.
وقتي بچه بودم مادرم و خواهرهام از دوستانشان ميگفتند كه مردشان به آنها خيانت كرده.اما اين روزها خيانت روز به روز از خالهها و دوستان به من و تو رسيده.
خيانت.اين روزها فكر ميكنم،اينكه به آدم، خيانت كنند بيشتر غرورت را جريحهدار ميكند تا تو را از علاقهات دور كند.
خيانت ديگر مفهوم زشتي ندارد.اين واقعيتي است كه زندگي به تو ياد ميدهد كه مانند خيلي مفاهيم ديگر بپذيري.
شايد به فرديت توهم كمك كند،شايد با آن بفهمي كه چه ميخواهي.خيانت،نتيجه يك احساس خالصانه است كه ناديده گرفته شده.ديگر فرقي هم نميكند كه زنها به مردها خيانت كنند يا برعكس.
فكر ميكنم زنها،در نتيجه نداشتن اعتماد به نفس خيانت نميكنند.به دنياي د يگران بيش از خودشان اهميت ميدهند.راستش را بخواهيد فكر ميكنم،وقتي بخواهي انسان كاملتري باشي بايد توي فاضلاب بپري،بايد باعث چالش شوي.بي فايده است كه پايند باشي.مهر بورزي و صلوات بفرستي و به ديگري فوت كني.
شايد اين طبيعت انساني است كه درنده خو باشد،حمله كند،زخم بزند و دنبال شكار ديگري بگردد.اصلا ديگر چه فرقي ميكند؟

دلم نوشتن
ميخواهد،اينكه بنشينم و كاغذ سياه كنم،اينكه كاغذها،خودكار و انديشهام از آن
خودم باشد.اينكه هرگز مخاطبي نداشته باشم.ميخواهم از هيچ خود براي خودم
بنويسم.خيلي لذت دارد كه من باشم و كاغذ و خودكارم.
در اين
دنياي شلوغي كه براي خودم ساختم دارم گم ميشوم،مرا چه كار به اينكه مردم چه ميكنند؟چقدر
دلم براي نوشتن و خط زدن،اشتباه كردن و تحليل كردن تنگ شده.شايد فرمولهاي دنيايي
كه انتخاب كردم دو دو تا چهارتاست.اما من ميخواهم از ذهن خودم به خودم برسم.چه
كارم به اين و آن.
چه كيفي دارد،حرفاي در گوشي كه به خودت ميزني.نه مچ ميگيري،نه دچار سوءتفاهم ميشوي و نه غمگين از درك نشدني.
ميخواهم
از يادداشتهاي سه،چهار سال پيش شروع كنم،بخوانم كه چه نوشتهام و از كجا خودم را
رها كردم.هدفم خلق نيست،بيشتر كشف است،من خالق نيستم،عاشق كاشف بودنم.
كاغذ سياه
ميكنم،امسال را كاغذ سياه ميكني بانو.

توي اين
ده روز فيلم به معني واقعي نديدم.راستش ديگه به اين مرز رسيدم كه خودم راضي كنم،كه خيلي به فيلمها فكر نكنم.واقعا حيف كه مهرههاي سينما هم دارند كوتاه و كوتاه تر ميشوند،خب چون اونا هم آدماي اين مملكت هستند.
اما بودن
با دوستام ،خبرنگاراي با معرفت،خنديدن به ريش مهموناي سينما و جلسات پرسش و پاسخ
مثل هميشه مزه داشت.
توي اين
روزها بود كه فهميدم سينما هم ميتونه مثل همه چيز زندگي تبديل به عنصر مسخرهاي
بشه اما ذهن انسان هميشه قابليت تجديد حيات رو دارد.
همه
آدمهايي كه توي اون روزها با من بودند،با اينكه ممكنه توي اين روزها فراموش شده باشند،اما به سينما
مفهمومي قشنگ دادند،به فيلمهاي بد معني كمدي دادند،اين آدمهاي روزمره به من
،داستان تازهاي دادند،داستان ژامبونهاي فرسوده،حسابهاي بانكي ،قهوه جاكوپس و
بولتنهاي چرند.اينجاست كه آدمها به سينما
معني ميدهند.
اما و اما
ميدونم كه يك روزي ،يك اتفاقي من رو ناگهان از اين دنيا و از اين آدمها دور ميكند
و من ميدونم كه با اينكه ازشون دورم اما
سينما من رو به ياد اونها مياندازد.من سينما رو دوست دارم،چون نميتونم هميشه آدمها، ژامبونهاي فرسوده،حسابهاي بانكي ،قهوه جاكوپس و بولتنهاي
چرند رو دوست داشته باشم.
این آقا پسر خوشگل و کوچولو ، عضو جديد خانواده بزرگ كامكارها شده است.اسم قشنگش آريو است و دستهاي كوچك،لبهاي غنچهاش روزي نواي زيبايي را ميآفرينند.
آريو فرزند اردوان كامكار است و امروز عصر براي اولين بار به صورت رسمي در تمرين گروه كامكارها حضور دارد و در جمع كليه اعضاي خانواده قرار ميگيرد.
اين تولد زيبايي خاصي دارد،چون آريو از الان جزو يك گروه بزرگ موسيقي است.جزو خانوادهاي قابل احترام و عزيز كه نه تنها براي تاثيرشان در موسيقي ايران بلكه براي حفظ معني زيباي خانواده غبطه بر انگيز و محترم هستند.